محمد بن على ظهيرى سمرقندى
16
سندباد نامه ( فارسى )
مىداشت و سور و آيات اين كرامات به خامهء عطلت « 1 » بر ورق اهمال و غفلت « 2 » مىنگاشت و به طريق عتاب با من خطاب « 3 » مىكرد و اين بيت مىخواند . شعر ما كلّ ما يتمنّى المرء يدركه * تجرى الرّياح بمالا تشتهى السّفن 1 نه تو اول كسى كه قدم طلب در باديهء اين كعبه نهاده است و احرام خدمت اين حرم « 4 » بسته و به وصال جمال او نرسيده . شعر فلست باوّل ذى همّة * دعته لما ليس بالنّائل 2 نخست قطع اين مفاوز را مطيّهاى جوى و اقامت اين معاد را زادى طلب كن . آنگاه « 5 » بادوار سر بر خاك اين درگاه نه و خاكوار « 6 » از چهره ، شادروان اين حضرت ساز . خدمتى كن كه به وسيلت آن بدين حضرت رسى و به دالّت او « 7 » اين سعادت را مستقبل و مهيّا شوى و من بنده را « 8 » در اثناى اين محاورت با فكرت مجاورت گرفته و دست بحث « 9 » در دامن طلب زده « 10 » ، مجال اختلال در ظاهر احوال معيّن و نشان پريشانى بر پيشانى مبيّن . بيت كاريست چو خطّ او معمّا * حاليست چو زلف او مشوّش ديده همه پرخيال معشوق * سينه همه پرشرار آتش تا آخر روزى در ميان اين گفتگوى و « 11 » در اثناى اين جستجوى ، سعادت بر من استقبال كرد و گفت « 12 » : تحرّى رضاى ترا كمر بستم و به طالع فرخنده با تو پيوستم . همه مدّخر خزينهء « 13 » خرد بر تو نثار « 14 » كردم و جمله ذخاير نفايس عقل پيش تو آوردم . من نيز
--> ( 1 ) . آتش : غفلت ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : عطلت ( 3 ) . ازمير : اين خطاب ( 4 ) . ازمير : حريم ( 5 ) . آتش : آنگه ( 6 ) . ازمير : و خاك او را از چهره ( 7 ) . آتش : آن ( 8 ) . ازمير : « را » ندارد ( 9 ) . ازمير : بخت ( 10 ) . آتش : بزده ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . آتش : و وقتى در ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . آتش : و به زبان تعظيم و اجلال گفت ( تاشكند مطابق متن ) ( 13 ) . آتش : خزانهء ( 14 ) . آتش : ايثار